پارساپارسا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

◕‿◕ پارسا قصه هایی از لبخند خدا◕‿ ◕

کچل کردن

      من هنوز از زمان تولدم تا حالا موهامو کوتاه نکرده بودم وچندتار از موهام خیلی بلند شده بودند.   قبل     بعد      اون شب بابا مامان اول از من چند تا عکس با همون موهام گرفتند وبعد هم یه پیشبند بلند دورم بستندو بابایی با ماشین شروع به کوتاه کردن موهای من کرد ولی یه دفعه موهای منو تا ته زد ومجبور شدند منو کچل کنند مامان گریه میکرد وبه بابایی می گفت نکن بابایی هم می گفت چیکار کنم آخه اینجوری که نمی شه صبر کن قشنگ می شه.      بعد از کچل شدنم منو بابایی به حمام رفتیم. بابایی می گفت : شستن سر من خیلی باحال شده مامان هم منتظر اومدن من از حمام ...
28 آذر 1391

واکسن زدن پارسا

         پنج شنبه    1389/10/23            امروز بابایی ومامانی ومن آماده شدیم تا به کیلینیک بریم ومن واسکن بزنم.           از صورت بابایی ومامانی یه ترس واسترس معلوم بود جوری که منم یه جورایی ترسیده بودم.اول منو وزن کردند تپل شده بودم 6 کیلو و 200 قدم هم رشد کرده بود 61 سانتی متر.اول خانمه یه قطره چکوند توی دهنم تلخ بود ولی خوردم،بعد از اون هم یه واسکن به بازوم ویه واسکن به رونای تپلم زد . به مامان می گفت واسکن پام خیلی درد داره وحتی ممکنه تب کنم مامان بیشتر ترسید ومن به خاطر بابا مامان تصمی...
28 آذر 1391

رفتن پیش پدرجون

       شنبه  1391/9/25       امشب وقتی همگی دور هم نشسته بودیم یه دفعه پارسا خیلی جدی برگشت و گفت :       من اصباهان پدردان یعنی من دارم میرم اصفهان پیش پدرجان       ولی خیلی جدی بعد از این حرف در حالی که کفش تردمیلشو پوشیده بود، بادی به قب قب انداخته بود و به پشت در رفت.      خیلی این کارش جالب بود تا بحال چنین کاری نکرده بود . اونقدر جالب بود که در ابتدا همگی تعجب کردیم وبعد همگی با هم شروع کردیم به خندیدن . ...
27 آذر 1391

اومدن مادرجون وخاله

      سه شنبه   1391/9/21       دیشب مادرجون حوالی ساعت 8 شب بود که به مامان زنگ زد و به اون گفت که آخر هفته مییاند پیش ما .مامان خیلی خوشحال شد وقتی بابایی از استخر اومد این خبرو بهش داد.ولی ،مامانی هم زنگ زد وگفت:مادرجون و خاله امشب یا فردا میاند جم خونه .      مامان بابا برای اینکه مطمئن بشند که کدوم درست گفتند به خونه مادرجون وپدرجون زنگ زد و بعد از احوالپرسی از پدرجون پرسیدند که کی مییاند؟؟      پدرجون هم گفت که فردا شایدهم پس فردا ولی حتما میاند.وقتی هم از مادرجون سراغ گرقتیم گفتند که حمامه.بابایی ومامانی هم به خیال خودشون که اون...
22 آذر 1391

اولین سفر

      جمعه   ٤/١٠/١٣٨٩         امروز صبح زود مامان بابا بیدار شدند شروع به جمع کردن وسایل وقرار دادن اونها در ماشین شدند.        ادرجون،پدرجون،خاله و دایی خیلی  بودند.بله اون روز من به همراه بابا مامان داشتیم می رفتیم به خونه خودمون یعنی جم. بزرگترا صبحانه خوردند ،مادرجون در حالی که ناراحت بود و آروم اشکاشو جمع می کرد مارو از زیر آینه و قرآن رد کرد منو محکم وگفت باید زود برگردید.       راستش یه جورایی اصلا نمی خواستم برم چون منم از همون موقع دلم براشون تنگ شد ولی باید می رفتیم .از همگی خداحافظی کردم هن...
15 آذر 1391

بابایی مامانی

      ١٣٩٠/١/١٩       امروز جیگر مامان وقتایی که گریه می کرد یه چیزایی مثل بابا مامان هم توی گریه هاش می گفت .            وای خدای من چقدر خوشگل می گه . راستش اینقدر خوشحالم که اگه دلم میومد میذاشتم گریه کنه .       شب وقتی با بابایی به حمام رفت خیلی راحت تر بود ودر حین حمام بازی می کرد ومی خواست در حمام بماند. ...
15 آذر 1391

پتو

      ١٣٩٠/١/٢٣       امروز پسر کوچولو ما وارد 6 ماهگی شده یعنی اون نیم سالش شده وکم کم داره بزرگ می شه .       اون حالا پتورو با کمک دستای تپل وکوچیکش از روی ورتش کنار می کشه در حالی که تا قبل از این چنین کارهایی رو با کمک پاهاش انجام می داد. ...
30 آبان 1391