پارساپارسا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

◕‿◕ پارسا قصه هایی از لبخند خدا◕‿ ◕

کلاس خیاطی

      یک شنبه   1391/11/8      امروز مامان کلاس خیاطی داشت وبابایی هم هنوز از ماموریت برنگشته، پس تصمیم گرفت تا... منو هم با خودش به کلاس ببره.نزدیک ساعت 4 ونیم بود که منو خوابوند وبعد هم ساعت 5 با خودش سر کلاس برد . نیم ساعت اولو خواب بودم ولی بعد از اون بیدار شدم یکم خوراکی خوردم بعد هم توی دفتر مامان شروع کردم به نقاشی کردن ،به قول مامان به جای اون امروز من یادداشت برداری می کردم. خوش گذشت دوستای مامان به جای اینکه حواسشون به کلاس باشه حواسشون به من بود و با من بازی می کردند .      بعضی از دوستاشون هم می خواستند تا دوباره مامان به همراه من به کلاس بیاد. ...
12 بهمن 1391

امامت حضرت مهدی(عج)

     دوشنبه   1391/11/2      امروز یکی از روزای خداست . امروز روزیکه مامان به من می گه آخر اماممون یعنی حضرت مهدی به امامت می رسند. امامی که تا امروز زنده هستند وتمام کارهای ما رو می بینند . پس امیدوارم که ایشونو ناراحت نکنم وبتوننم پسری خوب باشم.  * به امیـــــــــــــد دیــــــــــــــــــــدار این امام مهربون*                     ...
7 بهمن 1391

شهادت حضرت امام حسن عسگری

       یک شنبه     1391/11/1       امروز شهادت یازدهمین امام ما شیعیان حضرت امام حسن عسگری است. مامان می گه این بابای مهربونو آدم بدا زندانی کرده بودند وآخرش هم ایشونو مصموم کردند وبه شهادت رسوندند. مامان می گه این امام ما یه پسر خوبی هم داره که هنوزم زنده است وکارای ما رو می بینه ، پس منم می خوام کارای خوب بکنم تا منو دوست داشته باشند.      من ومامان امروز واز این راه این روزو به ایشون تسلست می گیم وبه ایشون میگیم که ما هم توی این روز ناراحتیم.             ...
7 بهمن 1391

یه اتفاق جدید وجالب

      چهارشنبه      1391/10/27       چند روزیه که پارسا داره یه کار جدید انجام میده ومثل آدم بزرگا به دستشویی می ره .      اما تا حالا بعضی از مواقع هم خرابکاری کرده وچند جاییو آبیاری ...          امروز سه روزه که پسر گله پی پی نکرده ما فکر می کنیم شاید می ترسه یا شاید هم...     البته چندباری هم مارو گول زده وگفته پی پی دارم ولی خیلی زود فهمیدیم که نه بابا سرکار بودیم. اما امشب برگشت وگفت پی پی دارم ، اولش فکر کردیم دوباره سر کاریم ولی با این حال احتیاط و شرط عقل دونستیم واونو به دستش...
4 بهمن 1391

اولین سفر هوایی من با مامان

      مادر جون چند شبی است که مدام زنگ می زنه ومی گه دلم برای من تنگ شده .       بابایی هم که مادر جونمو خیلی دوست داره برای من ومامان بلیط گرفت و ما رو به اصفهان فرستاد . مامان برای من کمی شیر در شیشه گذاشت تا در پرواز به من بده تا گوشای من درد نگیره . بابایی ما را به فرودگاه برد وبعد از یه خداحافظی طولانی سوار هواپیما شدیم .پرواز برای من ومامانی خوب بود . وقتی به اصفهان رسیدیم مادر جون وپدر جون به همراه خاله ودایی امیر به استقبال ما آمده بودند .همگی خوشحال بودند ومنو مدام از هم می گرفتند ومی بوسیدند ومی گفتند چقدر تغییر کردم وبزرگتر شدم. ...
3 بهمن 1391

مراسم علی اصغر

      جمعه    ٢٠/٨/١٣٨٩        امروز صبح وقتی از خواب بیدار شم مامان یه لباس جدید تنم کرد که اصلا به ما بقی لباس هام شبیه نبود.لباسی سفید،روسری سبز و یه سربند که روی اون نوشته شده بود " یا حسین شهید " .                اون روز با اون لباسا به جایی به نام گلزار شهدا رفتیم . بچه های زیادی اونجا بودند . لباسای ما خیلی به هم شبیه بود .مامان می گفت امروز روز علی اصغر.علی اصغر پسر 6 ماهه امام حسینه که آدم بدا شهیدش کردند، پس مامانا توی این روز بچه هاشونو لباس علی اصغر می پوشونندو به یاد اون روز عزاداری می کن...
3 بهمن 1391