پارساپارسا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

◕‿◕ پارسا قصه هایی از لبخند خدا◕‿ ◕

کریسمس

        1391/11/7       امروز عیده.یه عید که خیلی از مردم دنیا وکشور منو خوشحال می کنه،پس منم خیلی خوشحالم واز این طریق به تمام مسیحیان عزیز سال نو را تبریک می گم وامیدوارم سال خوبی رو آغاز کنند. میلاد مسیح و عید کریسمس عید است و شادی نه عید نوروز جشن مسیحاست نامش , کریسمس آغوش مریم نوری مبین است بس می درخشد آن روح ماهش بلبل زشادی با صد ترانه بر شاخه شاخه هی می زند پر فصل زمستان چه نوبهاری است دشت و دمن شد با غنچه زیبا شبنم به گلها ناز است و غلطان رویایی گشته است دنیای گلها تن پوش روشن هرجا صفا یی است از سوز سردی آ...
6 اسفند 1391

شب یلدا

      پنج شنبه  1390/10/1           امروز صبح منو مامان به همراه مادرجون وخاله به اصفهان رسیدیم.      پدرجون به استقبال ما اومده بود. من از دیدنش خیلی خوشحال شدم طوری که دستای خاله رو رها کردم ودویدم بغل پدرجون.       خاله رو دم در خونشون پیاده کردیم وقتی به خونه رسیدیم دایی امیر و بیدار کردم .کمی بازی کردیم وبعد تصمیم گرفتیم بخوابیم.       شب که شد من مامان رفتیم خونه مامانی تا بلندترین شب سال وکنار مامانی ، عمو مهدی ، عمه منیر ، عمو محمود وخانواده هاشون باشیم.      جاتون...
1 اسفند 1391

شیرینو

      جمعه   1391/11/20      امروز رفتیم کنار خلیج همیشــــــــــــه فـــــــــارس منطقه ای به نام شیرینو ...
27 بهمن 1391

گردش با پدرجون ومادرجون

      یک شنبه    1391/11/22      امروز ما به همراه مادرجون،پدرجون،خاله ودایی امیر همگی به اطراف شهر رفتیم جای همگی خالی.خیلی خوش گذشت.اینم چند تا از عکساش.               اینم آقای کرم است ...
27 بهمن 1391

تولد مامان

      دوشنبه     1391/11/23       امشب شب تولد مامانه.ما هم به همراه مادرجون،پدرجون،خاله ودایی امیر برای مامانی جشن تولد گرفتیم جای همگی خالی. ...
27 بهمن 1391

کودک سرا

      شنبه      1391/11/7       امشب من ومامان برای یه همایش تحت عنوان خانواده خلاق به سالن همایش توحید رفتیم.         در ابتدای کار من خواب بودم حتی با صدای موسیقی زنده ای که اجرا شد باز هم بیدار نشدم جوری که دیگه خاله صحابه(یکی از همسایه ها) تعجب کرده بود که من چه طور می تونم توی این سروصدا خوابم ببره .بعد از بیدار شدن یکم آروم نشستم بعد از اون هم دو بار مامانو برای رفتن به دستشویی بلند کردم ومیشه گفت این اولین باری بود که بیرون دستشویی می رفتم .       بعداز اون مامان منو به کودکسرا برد در ابت...
17 بهمن 1391

گردش من ومامان

      شنبه     1391/11/7       امروز بعدازظهر مامان منو لباس به تن کرد و به پارک رفتیم .خیلی خوش گذشت ...       بعد از پارک هم منو به دکتر برد آخه من آبریزش داشتم ومامان ترسید که نکنه خدایی نکرده گل پسرش آنفولانزا گرفته باشه ولی آقای دکتر مامانو مطمئن کرد که من در نهایت یه سرما خوردگی ساده دارم به با چند تا دارو خوب خوب می شم ولی وای که من خیلی بد دارو می خورم .     ...
17 بهمن 1391