اولین سفر
جمعه ٤/١٠/١٣٨٩

امروز صبح زود مامان بابا بیدار شدند
شروع به جمع کردن وسایل وقرار دادن اونها در ماشین شدند.
ادرجون،پدرجون،خاله و دایی خیلی
بودند.بله اون روز من به همراه بابا مامان داشتیم می رفتیم به خونه خودمون یعنی جم. بزرگترا صبحانه خوردند ،مادرجون در حالی که ناراحت بود و آروم اشکاشو جمع می کرد مارو از زیر آینه و قرآن رد کرد منو محکم
وگفت باید زود برگردید.
راستش یه جورایی اصلا نمی خواستم برم چون منم از همون موقع دلم براشون تنگ شد
ولی باید می رفتیم .از همگی خداحافظی کردم
هنوز صورتهاشونو یادم هست همگی ناراحت بودند.
سوار ماشین شدیم وبه راه افتادیم. هوا خیلی خوب بود.چند جایی در بین راه ایستادیم تا استراحت کنیم ولی راستش من که بیشتر راه رو توی کری یرم عقب
بودم تا اینکه به شیراز رسیدیم. برای ناهار به خونه خاله بابایی رفتیم وبعد از صرف ناهار
وکمی استراحت دوباره به راه افتادیم.نزدیک غروب بود که به خونه رسیدیم.
واقعا" که خیلی دور بود.
باباجونم ومامانی واقعا" خسته نباشید.




اولین سفر
