پارساپارسا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

◕‿◕ پارسا قصه هایی از لبخند خدا◕‿ ◕

اولین سفر

1391/9/15 16:18
نویسنده : مامان
200 بازدید
اشتراک گذاری

      جمعه   ٤/١٠/١٣٨٩

    

   امروز صبح زود مامان بابا بیدار شدند خمیازه شروع به جمع کردن وسایل وقرار دادن اونها در ماشین شدند.    

   ادرجون،پدرجون،خاله و دایی خیلی  ناراحتبودند.بله اون روز من به همراه بابا مامان داشتیم می رفتیم به خونه خودمون یعنی جم. بزرگترا صبحانه خوردند ،مادرجون در حالی که ناراحت بود و آروم اشکاشو جمع می کرد مارو از زیر آینه و قرآن رد کرد منو محکم بغل ماچ وگفت باید زود برگردید.

      راستش یه جورایی اصلا نمی خواستم برم چون منم از همون موقع دلم براشون تنگ شددل شکسته ولی باید می رفتیم .از همگی خداحافظی کردمبای بای هنوز صورتهاشونو یادم هست همگی ناراحت بودند.ناراحتسوار ماشین شدیم وبه راه افتادیم. هوا خیلی خوب بود.چند جایی در بین راه ایستادیم تا استراحت کنیم ولی راستش من که بیشتر راه رو  توی کری یرم عقب خواببودم تا اینکه به شیراز رسیدیم. برای ناهار به خونه خاله بابایی رفتیم وبعد از صرف ناهار خوشمزهوکمی استراحت دوباره به راه افتادیم.نزدیک غروب بود که به خونه رسیدیم.

       واقعا" که خیلی دور بود.

    باباجونم ومامانی واقعا" خسته نباشید.لبخندقلبچشمک

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

سحر مامان اهورا
8 آبان 91 13:15
سلام خوشگلی...مسافرت جالبی بود همیشه به سفر...





ممنون از لطف ونظرتون بازم به ما سر بزنید





سلام
نمی دونم چرا از امروز صفحه وبلاگم باز نمی شه می تونم مطلب اضافه یا کم کنم ولی قابل مشاهده نمی باشه در حالیکه تمام قوانین را رعایت کرده ام.
خیلی از این موضوع ناراحتم
لطفا کمکم کنید