اومدن مادرجون وخاله
سه شنبه 1391/9/21
دیشب مادرجون حوالی ساعت 8 شب بود که به مامان زنگ زد و به اون گفت که آخر هفته مییاند پیش ما .مامان خیلی خوشحال شد
وقتی بابایی از استخر اومد این خبرو بهش داد.ولی ،مامانی هم زنگ زد وگفت:مادرجون و خاله امشب یا فردا میاند جم خونه .
مامان بابا برای اینکه مطمئن بشند که کدوم درست گفتند به خونه مادرجون وپدرجون زنگ زد و بعد از احوالپرسی از پدرجون پرسیدند که کی مییاند؟؟
پدرجون هم گفت که فردا شایدهم پس فردا ولی حتما میاند.وقتی هم از مادرجون سراغ گرقتیم گفتند که حمامه.بابایی ومامانی هم به خیال خودشون که اونا حتما یه شب دیگه مییاند اون شبو خوابیدند.
صبح بعد از اینکه بابا رفت مامان هم مثل همیشه خوابیده بود کهمامان می گه: ساعت 6:30 دقیقه صبح بود که یه دفعه دیدم صدای زنگ مییاد وقتی پاشدمو به ساعت نگاه کردم خیلی تعجب کردم که این موقع کی می تونه باشه ؟!؟ پشت در اومدم یکی چشمی درو گرفته بود راستش اولش ترسسیدم به خاطر همین وانمود کردم که کسی خونه نیست ،ولی یه دفعه صدای مامان و خواهرمو شنیدم .درو باز کردم
وای خدای من اصلا باورم نمی شد .
مادرجون وخاله منو از خواب بیدار کردند منم خیلی از اومدن اونا خوشحال شدم برای من یه
بلوز شلوار با یه عروسک خوشگل بع بعی اورده بودند
.یه کم بازی کردمو بعدش خوابیدم.بعد از بیدار شدن مادرجون وخاله منو بردند پارک.بعداز نهارهم خاله منو بیرون برد یه جورایی انگار دیکه نمی خواستم برم خونه آخه اینجا بابچه ها بازی می کنم ولی خونه چی؟!؟واسه همینم وقتی بهخونه رسیدم گریه کردم
که منو به خونه نبرید.
خاله که می خواست منو دوباره بیرون ببره با مخالفت مامان مواجه شد که :"من که نمی تونم تمام وقت بیرون یا توی پارک باشم "و منم زدم زیر گریه .در همون حال بود که خوابم برد مامانم منو از روی کالسکه بیرون آورد وآروم روی تختم خوابیدم.![]()


اومدن مادرجون وخاله
