بولینگ
چهارشنبه 1391/12/23 امشب من ومادرجون ،پدرجون ، خاله زینب ، دایی امیر ،عمو هادی ، سمیه وسمانه به بولینگ رفتیم .جای همگی خالی خیلی خوش گذشت پسر گلم هم خیلی ذوق کرده بود ودر ابتدا می خواست که اونم توپا رو پرتاب کنه ولی سنگین بود منم نمی دونستم که بولینگ برای اونا هم وجود داره برای همین من یکی از توپا رو برداشتم ودر حالی که اونو توی دستام نگه داشته بودم ازش خواستم تا اونو برداره ولی به خاطر سنگینی نمی تونست به همین خاطر اون متقاعد شد تا فقط مارو تشویق کنه وخیلی خیلی بامزه از کنار ما رو تماشا می کرد وبا تمام وجود تشویقمون می کرد. ...
نویسنده :
مامان
8:24







