پارساپارسا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

◕‿◕ پارسا قصه هایی از لبخند خدا◕‿ ◕

ولنتاین

          چهارشنبه      1391/11/25      امروز یکی از قشنگ ترین روزای خداست                                 ولنتــــــــــــــاین                                      روز عشــــــــــــق      گل پسرم ای...
12 خرداد 1392

روز پدر

  جمعه   1392/3/3             امروز روز پدر،من وپسر گلی هم برای بابایی کیک درست کردیم و سعی کردیم با چند شاخه گل وهدیه نقدی از یکم زحمات بابایی قدردانی کنیم.        البته پارسا طاقت نداشت ویکی از هدایارو توی اون فاصله ای که اماده می شدیم افتتاح کرد و دوتا از برگای کیک وخورد.البته مامانی نوش جونت.         ...
7 خرداد 1392

روز مادر

          چنین رویه زی ما اصفهان بودیم ولی بابایی بعد از اومدن ما یه کیک خوشگل که روش سه تا جوجو کوچولوی خوشگل بود وما هم یه جشن کوچیک  با هم گرفتیم.   ...
7 خرداد 1392

عیدتون مبارک

      چهارشنبه  1391/12/30      هر چهار سال یکبار سال کبیسه می شه، امسال هم چنییه سالی بود ما که به خونه مادرجون وپدرجون رفته بودیم در حالی که هر کس هنوز آماده نبود یه دفعه دیدیم عید شد آخه دایی امیر تلویزیون مادر جونو خراب کرده بود وما تلویزیونی برای اعلام سال نو نداشتیم.    بعد از اون هم من یادم رفت تا با گل پسرم عکس بگیریم ولی از همین جا دوباره این عیدو بهش تبریک می گم وامیدوارم 120 ساله بشی عزیز دلم.    البته درسته که عکس یادمون رفت ولی عیدی از یادمون نرفت .       بعد از اون هم شروع کردیم به عید دیدنی مامانی وعمو که نبودند ،...
28 ارديبهشت 1392

عید دیدنی

     1392/1/1      روز اول عید بود بابایی هنوز به باباشون سر نزده بود البته بابای بابا سالهاس که از جمع ما رفتند.       ما رفتیم باغ رضوان ولی گل پسر شما خوابتون برد چند تایی گل خریدیم وتوی گلدون های خودشون گذاشتیم.بعد از خوندن فاتحه هم به راه افتادیم وادامه دید و بازدیدمونو انجام دادیم. یعنی رفتیم خونه عمو مهدی . جای شما هم خالس شام اونجا موندیم پارسا هم تا تونست با محمدحسین ومسیح وملیکا بدو بدو کردند وشیطونی .آخر شب هم دوباره به خونه مادرجون برگشتیم.
24 ارديبهشت 1392

آرایشگاه

      یکشنبه  1391/12/20             امروز بعد از اینکه باباییو به فرودگاه رسوندیم ، من و دایی امیر پسر گلم و به مجتمع پارک رفتیم تا موهای پسر کوچولومو برای عید کوتاه کنم، وقتی رسیدیم از دایی امیر که پارسارو بغل کرده بود خواستند تا پسرمونو روی صندلی قرار بده  ولی از همون ابتدا پارسا ناآرومی می کرد طوری که من ودایی امیر محکم شمارو گرفته بودیم بازم آرایشگر از یکی از همکارهاش خواست تا بیاد وبه ما کمک کنه .       پارسا هم پشت سر هم می گفتی تمام شد،بریم، بسه .تا اینکه با کلی مشقت تقریبا کوتاهی به پایان رسید وتنها خط انداختن اون ...
27 فروردين 1392