رفتن به اصفهان
جمعه 1391/12/18
امروز صبح ساعت 5:30 از خواب بیدار شدیم وبعد از قرار دادن وسایل در ماشین به طرف اصفهان به راه افتادیم
.هنوز در اوایل راه نرسیده به فیروز آباد بودیم که پارسا شروع کرد به گفتن اینکه دلم درد می کنه وما هم که فکر می کردیم این تنها یه بهانه است برای اینکه جلو بیاد وکنار ما بشینه اونو روی پاهام گذاشتم ولی چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که یه دفعه همه چیز عوض شد وپارسا شروع کرد به برگردوندن چیزایی که خورده بود
وتمام لباسهای خودش ومنو کثیف کرد ، ما خم مجبور شدیم که در کناری یه توقف کوتاه داشته باشیم تا لباسهامونو عوض کنیم وبعد از اون دوباره به راه افتادیم .
گل پسرمون هم توی بغل من خوابید
تا کمی بهتر بشه.
اواسط راه در کنار جاده بین شیراز ـــ آباده یه مسجدی هست که از کنارش رودخونه کوچیک رد می شه که تقریبا هم آب زیادی داره اونجا برای صرف ناهار ایستادیم
وبعد از کمی بازی وناهار دوباره به راه افتادیم.
جاده تقریبا شلوغ بود وماهم چند جایی توقف داشتیم .شب به خونه مادر جون وپدر جون رفتیم .دایی امیر هم از خرم آباد اومده بود مادرجون هم خاله زینب وخاله طاهره رو دعوت کرده بود وقتی که رسیدیم پارسا رو بغل کردم ودایی امیر بعد از دیدن من از آیفون بلند داد زد اومدند پدر جون هم بدو بدو از پلهد ها پایین اومد وپارسا رو از من گرفت همگی با خوشرویی از ما استقبال کردند پارسا هم تا تونست براشون شیرین کاری کرد .
بعد از شام
وکلی شیطونی هر کس به خونه خودش رفت ما هم همونجا خوابیدیم
.


رفتن به اصفهان
