پارساپارسا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

◕‿◕ پارسا قصه هایی از لبخند خدا◕‿ ◕

رفتن به اصفهان

1392/1/27 8:22
نویسنده : مامان
218 بازدید
اشتراک گذاری

      جمعه  1391/12/18

      امروز صبح ساعت 5:30 از خواب بیدار شدیم وبعد از قرار دادن وسایل در ماشین به طرف اصفهان به راه افتادیم تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی.هنوز در اوایل راه نرسیده به فیروز آباد بودیم که پارسا شروع کرد به گفتن اینکه دلم درد می کنه وما هم که فکر می کردیم این تنها یه بهانه است برای اینکه جلو بیاد وکنار ما بشینه اونو روی پاهام گذاشتم ولی چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که یه دفعه همه چیز عوض شد وپارسا شروع کرد به برگردوندن چیزایی که خورده بود نایت اسکینوتمام لباسهای خودش ومنو کثیف کرد ، ما خم مجبور شدیم که در کناری یه توقف کوتاه داشته باشیم تا لباسهامونو عوض کنیم وبعد از اون دوباره به راه افتادیم .

      گل پسرمون هم توی بغل من خوابید تا کمی بهتر بشه.

    

      اواسط راه در کنار جاده بین شیراز ـــ آباده یه مسجدی هست که از کنارش رودخونه کوچیک رد می شه که تقریبا هم آب زیادی داره اونجا برای صرف ناهار ایستادیم Food 3D emoticonوبعد از کمی بازی وناهار دوباره به راه افتادیم.

      جاده تقریبا شلوغ بود وماهم چند جایی توقف داشتیم .شب به خونه مادر جون وپدر جون رفتیم .دایی امیر هم از خرم آباد اومده بود مادرجون هم خاله زینب وخاله طاهره رو دعوت کرده بود وقتی که رسیدیم پارسا رو بغل کردم ودایی امیر بعد از دیدن من از آیفون بلند داد زد اومدند پدر جون هم بدو بدو از پلهد ها پایین اومد وپارسا رو از من گرفت همگی با خوشرویی از ما استقبال کردند پارسا هم تا تونست براشون شیرین کاری کرد .

      بعد از شام Party Smileyوکلی شیطونی هر کس به خونه خودش رفت ما هم همونجا خوابیدیمPillow.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

پرپرواز
22 فروردین 92 19:48
سلام به اصفهان خوش اومدید.

وب زیبایی دارید.وب من در مورد شیوه های درست تربیت دینی فرزندانه خوشحال میشم سری بهم بزنی نظر بدی و اگه دوست داشتی لینگم کنی.







سلام
نمی دونم چرا از امروز صفحه وبلاگم باز نمی شه می تونم مطلب اضافه یا کم کنم ولی قابل مشاهده نمی باشه در حالیکه تمام قوانین را رعایت کرده ام.
خیلی از این موضوع ناراحتم
لطفا کمکم کنید