عروسی
پنج شنبه 1392/4/7
امروز ما با مادرجون وپدرجون ودایی امیر همگی به سمت یزد راه افتادیم آخه امشب عروسی دعوتیم .
عروسی پسر عمه مامان.

خیلی جالب وبا مزه بود وسط مراسم یه دفعه دیدیم که دست یه دختر هم سن وسال خودت وگرفتی وشروع کردی به رقصیدن
.
ولی افسوس که اونقدر متعجب وشوک زده بودم که یادم رفت از ون صحنه یه عکس یا فیلم بگیرم.

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


عروسی
