رفتن به اصفهان
چهارشنبه 1390/9/29
امروز مادرجون وخاله می خواستند با سرویس های شهرک به اصفهان برگردند. بابایی ماموریت بود منو مامانی هم مادرجون وخاله رو تا ماشین همراهی کردیم. در حالی که داشتیم یه جورایی خداحافظی می کردیم
مامان برگشت وگفت:"می خواید ما هم با شما بیاییم؟
"
مادرجون هم که انگار منتظر همین حرف بود
گفت:"من پارسا رو نگه می دارم شما سریع برید دو دست لباس جمع کنید وبیاید."
ساعت 4:50 دقیقه بود مامان از آقای راننده سوال کرد:"ببخشید شما چه ساعتی حرکت می کنید؟" راننده هم جواب داد:" 10 دقیقه دیگه."
مامانو خاله خیلی زود سوار ماشین شدند مامان میگه اصلا نفهمیدم چه طوری به خونه رسیدیم با عجله وخلاف...
وقتی برگشتند می گفتند فقط تونسته بودند لباسهارو درهم برهم داخل ساک بذارند وسریع به یه آژانس زنگ زده بودند .البته می گفتند راننده آژانس هم خیلی خوب بوده وهمکاری می کرده و خیلی سریع می اومده ، ولی با تمام اوصاف وقتی رسدند راننده یکم قر زد که همه رو معطل خودتون کردید ...


رفتن به اصفهان
