پارساپارسا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

◕‿◕ پارسا قصه هایی از لبخند خدا◕‿ ◕

رفتن به اصفهان

1391/10/19 8:07
نویسنده : مامان
235 بازدید
اشتراک گذاری

      چهارشنبه   1390/9/29

      امروز مادرجون وخاله می خواستند با سرویس های شهرک به اصفهان برگردند. بابایی ماموریت بود منو مامانی هم مادرجون وخاله رو تا ماشین همراهی کردیم. در حالی که داشتیم یه جورایی خداحافظی می کردیم بای بایمامان برگشت وگفت:"می خواید ما هم با شما بیاییم؟سوال"

     مادرجون هم که انگار منتظر همین حرف بودلبخند گفت:"من پارسا رو نگه می دارم شما سریع برید دو دست لباس جمع کنید وبیاید."

    ساعت 4:50 دقیقه بود مامان از آقای راننده سوال کرد:"ببخشید شما چه ساعتی حرکت می کنید؟" راننده هم جواب داد:" 10 دقیقه دیگه."

    مامانو خاله خیلی زود سوار ماشین شدند مامان میگه اصلا نفهمیدم چه طوری به خونه رسیدیم با عجله وخلاف...

    وقتی برگشتند می گفتند فقط تونسته بودند لباسهارو درهم برهم داخل ساک بذارند وسریع به یه آژانس زنگ زده بودند .البته می گفتند راننده آژانس هم خیلی خوب بوده وهمکاری می کرده و خیلی سریع می اومده ، ولی با تمام اوصاف وقتی رسدند راننده یکم قر زد که همه رو معطل خودتون کردید ...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)