تولد
یک شنبه ١٣٨٩/٨/٢٣

مامان میگه:
اون شب اصلا خوابم نبرد،نمی ئونم چرا؟!؟ تمام وجودم پراز درد واسترس شده بود وفقط انتظار صبحو می کشیدم. صبح زود از خواب بیدار شدم ، نماز وقرآن خوندمو با استرس به همراه بابایی،مادرجون وخاله به بیمارستان سپاهان در خیابان میر اصفهان رفتیم.
ساعت11 و 20 دقیقه بود که مامان برای اولین بار منو دید. از خوشحالی در حالیکه منو در آغوش گرفته بود و ممنو می بوسید گریه شوق می کرد.
بعد از اینکه منو از مامان جدا کردند توی یک اتاق قد و وزن و دور سر منو اندازه گرفتند واز کف دست وپاهای کوچیکم اثر گرفتند.
برای اولین بار بود که منو به اتاقی بردند که علاوه بر مامان ، بابایی ومادرجون هم بود . هنوز یادم هست که اونا خیلی خوشحال بودند واز خوشحالی اشک توی چشماشون بود. مامان وبابا در حالی که منو بغل کرده بودند می گفتند چشمام شبیه کیه و بینیم شبیه ...
خاله جونم هم کمی بعد با یه دسته گل قشنگ اومد البته بابایی هم یه دسته گل خوشگل وشیرینی آورده بود فقط من نمی دونم اینا برای مامانه یا به افتخار ورود من.
وقت ملاقات با افراد دیگه فامیل مثل پدرجون ، دایی ، زن عمو ، خاله ی مامان و خاله های بابا آشنا شدم.
چقدر بزرگترا نظراتشون متفاوته، یکی می گفت قشنگه ، اون یکی می گفت نه بابا کجاش قشنگه ، یکی دیگه می گفت ...
ولی در کل اتفاق نظر داشتند که من یعنی پارسا پسر آرومی هستم.
اینم عکسی لز من ، حالا قضاوت با شماست




تولد
