پارساپارسا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

◕‿◕ پارسا قصه هایی از لبخند خدا◕‿ ◕

مراسم علی اصغر

      جمعه    ٢٠/٨/١٣٨٩        امروز صبح وقتی از خواب بیدار شم مامان یه لباس جدید تنم کرد که اصلا به ما بقی لباس هام شبیه نبود.لباسی سفید،روسری سبز و یه سربند که روی اون نوشته شده بود " یا حسین شهید " .                اون روز با اون لباسا به جایی به نام گلزار شهدا رفتیم . بچه های زیادی اونجا بودند . لباسای ما خیلی به هم شبیه بود .مامان می گفت امروز روز علی اصغر.علی اصغر پسر 6 ماهه امام حسینه که آدم بدا شهیدش کردند، پس مامانا توی این روز بچه هاشونو لباس علی اصغر می پوشونندو به یاد اون روز عزاداری می کن...
3 بهمن 1391

یکی از قشنگ ترین لحظات مامان

           1390/5/25       امشب وقتی پارسا رو بغل کردم ...       خیلی محکم منو بغل کرد و چندین بار با ذوق واشتیاقی شدید منو بوسید .       این کار برای اولین بار بود وشاید یکی از قشنگ ترین حس هایی که طی زندگی 25 ساله ام داشته ام. احساس می کردم که فرشته کوچولوی من منو واقعا دوست داره .       آه خدای من صدها هزار مرتبه شکر به خاطر این فرشته کوچولویی که به ما دادید .       شُکر       شُکر       شُکر ...
3 بهمن 1391

لغت نامه تصویری پارسا گلی

    گوشی :دوشی کفش : تَشب باطری : باطلی بخاری:بُخالِ جوراب :جوباب خوشگل :اُشگل هواپیما :هبپیمان روشن :اُشن نوشابه :موشابی قشنگ :گشن کیک :کِک پارک :پاک یک :اِک مادرجون :مادردون چَشم :تَشب اداره :اِدالَ گواش :گباش عقب :عَبق   لاک پشت : آک پشت شستم :سُستم مورچه :موچه رفته :اَفته ماهی :مانی بخوریم:بُخُلیم مگس :مَدَس خراب شد :خَباب شد خرگوش : اَگوش جوجه : دوجه کیوی :کیبی هادی : آدی مسواک : مسپاک گوش : دوش اطفال :اپال چتر :تَتــــــــ...
3 بهمن 1391

شب چله

      جمعه    1391/10/1       صبح زود بیدار شدیم،پدرجون دنبالمون اومدند ومارو به همراه خاله بعد از کلی گشت وگذر به خونه بردند.اون روز مامان وخاله توی یکی از اتاقا مشغول یه کارایی بودند که حاصل اون اینا شد.             شب هم که شد همه این گاری ها رو بردیم خونه خاله اینا .       تا نیمه های شبم اونجا بودیم جاتون خالی اونجا هم خیلی خوش گذشت.منم چند تا عکس گرفتم خوب نشد ولی نی تونید ببینید.       ...
2 بهمن 1391

اولین باران

      سه شنبه     1391/8/30       امروز بعد از ماهها در شهر ما هم بارندگی شد ، از نیمه های شب بود که بارون شروع به باریدن کرد وتا حدودی هوا خنک شد . مامانی هم منو آماده کرد وبه پارک برد همه جا خیس بود حتی اسباب بازی ها .مامانی هم چندتایی از اوناروخشک کرد تا من هم بتونم سوارشون بشم . هوا خیلی تمیز بود وکمی هم سرد بعد از یه عالمه بازی آخر راضی شدم  تا به خونه برگردم وبعد از خوردن نهار  یه چرت چند ساعته راحت رفتم. خدایــــــــا از این همه لطـــــــــــــف ومهـــــــــــــربونیت سپــــــــــــــاس گذاریم   ...
30 دی 1391

تردمیل

      شنبه    1391/9/18       امشب پارسا کوچولوی ما هم به فکر افتاده تا مانکنی و خوش اندام تر بشه پس تصمیم گرفته اونقدر روی تردمیل راه بره  که به هیکل مورد علاقه اش برسه .         مرتب می خواد تا سرعت تردمیل وافزایش بدیم اونم با سرعت روی اون می دوه،اونقدر سریع که شروع کرده به عرق ریختن، هرچیم منو بابایش می خوایم که بیاد پایین یا حداقل سرعت تردمیل وکم کنیم مانع میشدو جیغ میزد.      حتی گاهی هم شیب تردمیلو بالا میاوردیم ولی هیچی مانع ورزش وخوش تیپی پسر نمی شد.      بعد از اون وقتی بیرون رفتم اون...
29 دی 1391

مردن لاک پشت

     سه شنبه    1391/10/26      امشب وقتی به مامانی زنگ زدیم گفتند که لاک پشتم از امروز صبح هر کاریش میکنند تکون نمی خوره وسر ، دست وپاهاشو تماما بیرون گذاشته وهیچ حرکتی نداره در نتیجه مرده.     مامان وبابا خیلی ناراحت شدند واز مامانی خواستند تا اونو توی باغچه خاکش کنند . ...
28 دی 1391

رفتن به اصفهان

      چهارشنبه   1390/9/29       امروز مادرجون وخاله می خواستند با سرویس های شهرک به اصفهان برگردند. بابایی ماموریت بود منو مامانی هم مادرجون وخاله رو تا ماشین همراهی کردیم. در حالی که داشتیم یه جورایی خداحافظی می کردیم مامان برگشت وگفت:"می خواید ما هم با شما بیاییم؟ "      مادرجون هم که انگار منتظر همین حرف بود گفت:"من پارسا رو نگه می دارم شما سریع برید دو دست لباس جمع کنید وبیاید."     ساعت 4:50 دقیقه بود مامان از آقای راننده سوال کرد:"ببخشید شما چه ساعتی حرکت می کنید؟" راننده هم جواب داد:" 10 دقیقه دیگه."     مامانو خاله ...
19 دی 1391

غلطیدن

      1390/1/17       امروز پارسا به تنهایی غلط می زنه ولی خیلی جالبه که اون فقط می تونه از دنده چپ بغلطه.       خدای من انگار پسر کوچولوی من داره بزرگ میشه ...
28 آذر 1391